تبليغاتX
RazdaRan
That'S Me
ای‌ سبزترین‌ فصل‌! مزن‌ حرف‌ جدایی‌

امروز ببین‌ باغ‌ دلم‌ بی‌ تو شده‌ زرد!

 

دیروز حضور تو شفای‌ دل‌ ما بود

امروز چه‌ پژمرده‌ام‌ از داغ‌ تو ای‌ مرد!

هر چند که‌ مهمان‌ ملائک‌ شدی‌، امّا

ای‌ سبز! به‌ این‌ باغ‌ زمستان‌زده‌ برگرد
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

ای‌ شب‌ که‌ دلی‌ چو ماه‌ داری‌

در سینه‌ هزار آه‌ داری‌

ای‌ مَحرم‌ راز هرچه‌ عاشق‌

همپای‌ نیاز هرچه‌ عاشق‌ .
.
.

ای‌ شب‌ که‌ دلی‌ بزرگ‌ داری‌

در سینه‌ غمی‌ سترگ‌ داری‌

 

من‌ نیز شکسته‌ بالم‌ امشب‌

مجهول‌ترین‌ سؤالم‌ امشب‌

 


با باد و تگرگ‌ آشنایم‌

ابری‌ست‌ هوای‌ چشم‌هایم‌

 

بغضی‌ که‌ نشسته‌ در صدایم‌


ره‌ بسته‌ به‌ روی‌ واژه‌هایم‌


 


امشب‌ که‌ ز بوی‌ عشق‌ مستم‌


از سُکر "سبوی‌ عشق‌" مستم‌

 

ای‌ شب‌ که‌ دلی‌ چو ماه‌ داری‌

در سینه‌ هزار آه‌ داری‌

 

آرام‌ ز جای‌ خویش‌ برخیز!

در ساغر تشنه‌ام‌ عطش‌ ریز!

 

آرام‌ به‌ من‌ بگو چه‌ دیدی‌

آن‌ دم‌ که‌ به‌ اوج‌ غم‌ رسیدی‌

 

آن‌ دم‌ که‌ یگانه‌ یارمان‌ رفت‌!

آیینة‌ روزگارمان‌ رفت‌!

 

رفت‌ آن‌که‌ حقیقتی‌ست‌ زنده‌

در سینه‌ روایتی‌ست‌ زنده‌

 

رفت‌ آن‌که‌ چو نوح‌ ناخدا بود

از هرچه‌ به‌جز خدا، جدا بود

 

رفت‌ آن‌که‌ ز نسل‌ آسمان‌ بود

آرام‌ و متین‌ و مهربان‌ بود

 

مقصود تمام‌ عارفان‌، او!

سرحلقة‌ خیل‌ عاشقان‌، او!

 

میراث‌ تمام‌ انبیا، او!

از حیلة‌ "ما" و "من‌" جدا، او!


 با آل‌ رسول‌، هم‌سخن‌ او

مانند خلیل‌ بت‌شکن‌، او


او زادة‌ ذوالفقار حیدر

فرزند عزیزی‌ از پیمبر

 

او "نقطة‌ عطف‌" عشق‌ و مستی‌

آیینه‌ای‌ از خداپرستی‌

 

او "بادة‌ عشق‌" خیل‌ مستان‌

او خال‌ لب‌ خداپرستان‌


او از "ره‌ عشق‌" تا خدا رفت‌

آسوده‌ به‌ سوی‌ آشنا رفت‌

 

ای‌ شب‌، شب‌ زخم‌خورده‌ برخیز

در ساغر تشنه‌ام‌ عطش‌ ریز! 

...آیینة‌ عشق‌ واژگون‌ شد

دامان‌ سپیده‌ لاله‌گون‌ شد
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 14:12  توسط Shirin  | 

ببين چگونه چشم من پر از خيال و خواهش است .

 من آن يتيم كوچكم كه تشنه نوازش است .

اگر نوازشم كني چو غنچه باز مي شوم .

 براي يك نگاه تو پر از نياز مي شوم .

 تو اولين ستاره اي در آسمان قبلها ،

 جهان نبود بوده اي تو در جهان قلبها ،

 براي درك روح تو چقدر كودكم هنوز ،

تو بي نهايتي و من چه ذره كوچكم هنوز .

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 12:20  توسط Shirin  | 

من.... با زخم ....زبونات.... رفیقم .... مرحم بزار.... با حرفات .... رو زخم....عمیقم .... با توام .... که داری .... به گریه ام.... می خندی....کاش می شد..... بیای و..... به من دل.... ببندی.....تنها بودن.... یه کابوس.... شومه.....عزیزم.....کار دل....نباشی.....تمومه.....عزیزم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الان اصلا چرت و پرتم  نمی یاد (یعنی هیچ چرندی برای گفتن ندارم) ..................سنتوری دیدم....... دلم واسه مهتادا سوخت..................... هیچ وقت تو فیلماشون آخر قصه ی یه معتاد خیلی تلخ تموم نمی شه .......... شاید می خوان پیام امیدواری بدن............ یه موقع هایی زندگی روزمره ی خودمونم مثل اعتیاده ........... یکی دلش واسه من بسوزه که می خوام امتحان نهایی بدم  دعا کنید واسم این یه ماه مهمه تو کنکور تاثیر داره.........

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 20:54  توسط Shirin  | 

دلیل اینکه من تا به حال توی وبلاگم مطالب خودمو ننوشته بودم این بوده که جرئت این کارو نداشته ام . من اگه بخوام فکرای توی کله مو بیارم رو کاغذ حتی بدتر یه صفحه توی دنیای مجازی ...وای خیلی وحشتناکه هرکسی می تونه نوشته هامو بخونه منی که یه زمانی فکر می کردم خیلی وحشتناکه با کسی انقدر صمیمی بشی که بخوای هر چی فکر می کنی بدون گذشتن از فیلتر مقررات و چیزی که بهش میگم آداب معاشرت و نوعی دوستی بهش بگی اصلا انسانی نبود اما الان با اینکه هنوزم همونم اما فکر می کنم به این طرز تفکر می گن قایم کردن افکارت از دیگران......... 

منی که با وجود ۱۷ سال هنوزم گم هستم گم. می فهمی یعنی چی ولی به حال اونی هم غبطه نمی خورم که فکر می کنه می دونه راهش چیه البته وقتی می گم اونی که فکر می کنه راهش چیه منظورم با همه ی اونایی نیست که می دونن راهشون چیه  می دونی معمولا (واین خیلی باعث عذابه) با دیدن عکس العمل یه آدم می تونی حدس بزنی دنیاش چقدر کوچیکه

بعضی وقتا دلم می خواد برگردم به اول همه ی این ماجراها و............... شاید بتونم نجاتش بدم......... دفتر خاطراتم رو ورق می زنم .... بر می گردم و خاطره ی اول-اولین خاطره به صورت مطلق- رو می خونم.......همه چیز از تصمیم اون شروع شد و حالا من ........ دیشب من چرا این جوری فکر می کردم اصلا نمی فهمم چرا دیشب اون جوری بودم اما نه امروز با تمام خودخواهی ام دارم اون واقعیت رو که دیروز بهش رسیدم پس می زنم و این خیلی بده عملا دارم خودمو از دنیا جدا می کنم در صورتی که دیشب به این رسیده بودم که من همون گلی ام که اول اولش مقرر شد که آدم و هوا از توش بیان بیرون می دونی از چی وبلاگ نویسی ممکنه پشیمون بشم اونم اینه که یه آدم خودخواه (چیزی که خودمم امروز همونم ) بیاد به من بگه این حرفت خیلی کلیشه ای بود آره کلیشه ایه اما حداقل می دونم که دیشب که بهش رسیدم انقدر کلیشه ای به نظر نمی اومد شاید اون موقع هم که سعدی میگفت بنی آدم اعضای یکدیگرند داشته به قسمته خوب ماجرا نگاه می کرده اگه همه اینجوری فکر می کردن....... می دونی ... ام......اما حقیقتش اینه که  آدما به چند دلیل با هم خوبن۱.طرف یه کاری واست کرده می خوای جبران کنی۲ . برای اینکه احساس کنی خوبی و اعتماد به نفست بالا بره با مردم خوبی که مردم معمولاْ برای حفظ ظاهر می گن به خاطر خدا دارم این کارو واسش می کنم ........ هیچ وقت خودشو به خاطر خودش دوست نداشتی همش به خاطر خودت بوده حتی وقتی می گی به خاطر خدا بازم به خاطر خودت بوده هیچ وقت احساس نکردی که اون آدم خودته و تو اونی منم نمی گم که هیچ وقت اینجوری بوده ام اما می دونی حداقل دیشب فکر می کردم که این تنها حقیقتیه که میشه بهش تکیه کرد....... می دونی هم تلخه هم دردناکه اما صداقتش شیرین ترین بخش ماجراست .....ام....... مثل خودم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 17:8  توسط Shirin  | 

این پست پیش از این حاوی مقداری ترانه عاشقانه بود که از بازنویسی آن شرمنده می باشم

عشقم،عزيزم، جونم، نور چشماى گريونم،

 بى تو نفسم حرومه، بي تو گم و بى نشونم

بى تو نمى خوام بمونم.........

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 13:54  توسط Shirin  | 

ستاره

شب بود و ستاره توي كهكشون

غم بود و نگاهي، رو به آسمون

با چشم خسته

 قلبي شكسته

باز پر شده قلبش از گلايه ها

 باز ميگه غماشو با ستاره ها

طاقت نداره

چشم انتظاره

شباي با هم بودن گذشت

هر كسي رفت ديگه برنگشت

ستاره آي ستاره از اوج آسمونا

 بگو تا بشنون نامهربونا

چرا بايد بمونن حالا تنهاي تنها

اونا كه بودن عمري همدم ما

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 17:7  توسط Shirin  | 

من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... ميدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد...
گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من... باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...
يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 21:21  توسط Shirin  |